پارت هفتاد و نهم :
طلوع که انصافا انتظار این حرف را از سجاد نداشت، ابتدا سکوت کرد. بعد خندید، لبخندی که واقعا به صورت بیضی و کوچکش میآمد. در همان حینی که دستهای سجاد را از دور کمرش باز میکرد، بازوی او را گرفت، به شانهاش تکیه داد و سمت ماشین راه افتاد.
- میدونی؟
صدای طلوع خندان و آرام بود.
- فکر کنم گاهی خوشم بیاد پات رو بیشتر دراز کنی! جای بیشتر، کار بهتر!
سجاد به سرعت متوجه کنایهی حرفش
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت گل، اره بالاخره سر عقل اومد
۳ ماه پیشآیلا
0فاطی جونم میشه یه پارت هدیه هم بزاری فداتشم آخه رمان خیلی خفن شده توروخدا این 🫠🥺🫂😘
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سعی میکنم بذارم🌸
۳ ماه پیشآیلا
0فداتشم بی صبرانه منتظرم 😘😘🫂🫂
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربانت
۳ ماه پیشسارا
0جناب سروان داره کم کم میشه گاد فادر 😂😂
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂 گاد فادر و خوب اومدی
۳ ماه پیشمهسا
0ای سجاد کثافت.. داری با دم شیر بازی میکنی.. البته به نظر منم باید سعی کنه خودشو توی گروه سجاد بالا بکشه وگرنه رضای پاچه ورمالیده پدرشو درمیاره
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره منم موافقم حس خوبی به رضا ندارم
۳ ماه پیشهستی
0نهه جناب سرواان..چکار می کنی؟؟!!
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
جناب سروان دل به دریا زده
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

آیلا
0اخیش بالاخره سجاد عقلش کار کرد درستش هم همینه که کنار طلوع باشه هر پارت هیجان زده ام میکنه تو کف همه این پارت ها موندم سجاد از این رو به اون رو شده خیلی نفس گیره پارت ها فاطی جون عاشقتم 😊🙄🧡🧡😍🫠